هنوز/ به انتهای سرسره نرسیده بودم که بابا/
تمام رویاهای خواهرانم را/
به دوش من گذاشت و رفت!!
یادش بخیر
چند بار/
با عروسکهای پشت ویترین/
بخاطر اینکه اشک خواهر کوچکم را در آورده بودند/
دعوا کردم!!
آنقدر شرور شده بودم
که دم دمای عید/
چند پسته ی زبان بسته
از ترس من/
لابلای تخمههای آفتابگردان پنهان میشدند/
و تا وقتی مهمان نمیآمد
بیرون نمیآمدند!!
از شما چه پنهان/
چقدر دلم هوای چای رنگ پریده ی آن روزهایمان را کرده است!!
انگار دیگر هیچ بخاری از آن بلند نمیشود!
نه!
گویا باید بلند شوم/
سقف آسمان را بردارم
و تمام آرزوهای کودکانهام را/
به گوش ماه
یکی یکی هجی کنم!
-------------------------------
بهرنگ قاسمی
بهرنگ قاسمی
تبلیغات 
